تبليغاتX
عكس و ديگر هيچ
بگذار بگویند اختلاس كرده‌ام؛ مهم نيست. تو را دوست دارم سه هزار ميليارد ... ـ
خداحافظ مدينه (موضوع: معماری و اماكن)

خداحافظ مدينه

راوي: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/05/28 ساعت: 23:41

سفره‌هاي افطار در مسجدالنبي 2

راوي: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/05/24 ساعت: 1:57

سفره‌هاي افطار در مسجدالنبي

راوي: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/05/22 ساعت: 18:6
مدینه منوره (موضوع: معماری و اماكن)

مدينه منوره

راوي: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/05/21 ساعت: 18:37
سلام بر باب‌السلام (موضوع: معماری و اماكن)

سلام بر باب‌السلام

راوي: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/05/17 ساعت: 19:25
سلام بر مدینه (موضوع: معماری و اماكن)

سلام بر مدينه

راوي: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/05/14 ساعت: 11:22
دربانان (موضوع: آييني)

دربانان

راوي: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/05/12 ساعت: 7:22
گذر عمر (موضوع: اجتماعي)

به ميكده مي‌گردم، نمي‌يابم از آن شراب كه در ساغر جواني‌ام بود

راوي: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/05/11 ساعت: 10:52
بازی با زندگی (موضوع: اجتماعي)

بازي با زندگي

راوي: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/05/07 ساعت: 11:3
شبی در کوهستان (موضوع: دست‌نوشته‌ها)

 

هوا زودتر از هميشه تاريك‌ مي‌شود؛ چراغ‌هاي مزاحم زيبايي شب در دل كوهستان را خدشه‌دار نمي‌كنند.  

روشناي شمعي كنار پنجره‌، اميد را به پاهاي از رمق افتاده‌ات باز مي‌گرداند.

به سوي كلبه‌ي كوچك حركت مي‌كني.

بي‌آن‌كه معطل كني، كوبه‌ي در را مي‌كوبي؛

بعد با خود فكر مي‌كني اگر صدايي پرسيد: "كيه؟!؟"، چه بايد بگويم.

خودت را براي معرفي كردن آماده مي‌كني. هنوز در حال من و من كردن هستي كه صدايي گرم مي‌گويد: "بفرما؛ خوش آمدي؛ در بازه."

آن صداي مهربان راست مي‌گويد؛ در باز است.

در را تا نيمه باز مي‌كني؛ مي‌بيني پيرمردي دست به زانويش گرفته، علي‌گويان در حال برخاستن از زمين است و بي‌آن‌كه صورت تو را ببيند، بلند مي‌گويد: سلام بر حبيب خدا؛ بفرما داخل؛ بفرما؛ حتما خيلي خسته هستي و سردت شده؛ بيا؛ بيا اين‌جا كنار بخاري هيزمي بنشين تا چاي داغ هم برايت بريزم. تمام فضاي كلبه از عطر چاي تازه دم كرده و چوب نم‌دار آتش‌گرفته پر شده است.

عروسش را صدا مي‌زند؛ گلبانو؛ گلبانو خانم؛ بيا كه خداوند برايمان نعمت فرستاده؛ بيا كه خداوند براي زندگيمان بركت و رحمت فرستاده.

گلبانو وارد مي‌شود؛ سلام داداش؛ خدا قوت؛ خيلي خوش آمديد؛ چراغ خانه‌مان را پر نور كرديد و ...

به حافظه‌ات رجوع مي‌كني؛ سراغ نداري تا اين حد صميمي و دوست‌داشتني كسي داداش صدايت كرده باشد.

هنوز چاي را تمام نكرده‌اي، مي‌بيني بساط شام برايت چيده‌اند.

از در و ديوار خانه هم لباس‌هاي خيس تو آويزان است تا خشك شوند.

قابي كهنه روي ديوار، عكسي از جواني پيرمرد را در آغوش گرفته؛ روي طاقچه‌ كنار آينه، راديويي قديمي ديده مي‌شود.

خستگي راه، مجال شب‌زنده‌داري را از تو مي‌گيرد؛ پيش از آن‌كه پيرمرد بپرسد موقع اذان صدايت كند يا نه، به خواب فرو مي‌روي.

خوابيدن در رختخوابي گرم، آن‌هم در دل زمستاني طاقت‌فرسا و پر برف، ميان كوه‌هاي سر به فلك كشيده، تجربه‌اي تازه است. از اين پهلو به آن پهلو مي‌شوي؛ در ميان رختخواب قد مي‌كشي و خستگي از تن بيرون مي‌كني.

هنوز نمي‌داني خواب هستي يا بيدار.

پلك‌هايت سبك‌تر مي‌شوند؛ كمي كه باز مي‌كني، مي‌بيني پيرمرد بر سجاده نشسته و تسبيح مي‌گرداند. مي‌پرسي اذان شده؛ پاسخ مي‌دهد: چند دقيقه‌ي قبل اذان گفته شد.

پيرمرد براي وضو گرفتنت آب گرم آماده كرده، ظرف و حوله را هم مي‌آورد و برايت آب مي‌ريزد.

جانماز پيش رويت پهن شده؛ سجاده‌اي با مهر كربلا.

الله اكبر را كه مي‌گويي، صداي الله اكبر پيرمرد هم بلند مي‌شود.

تازه مي‌فهمي چه اتفاقي افتاده؛ او نمازش را به تو اقتدا كرده؛ نمي‌داني ادامه دهي يا نه؛

نماز را سلام مي‌دهي؛ همين كه مي‌خواهي بگويي چرا اين كار را كرديد؛ من نماز خواندنم اشكال دارد؛ هزار و يك عيب پيدا و پنهان دارم و ...

مي‌گويد: نيم ساعت قبل از اذان از خدا خواستم توفيق نماز جماعت را از ما نگيرد. شما هم كه اجازه‌ي صدا كردن به من نداده بوديد. اين لطف پروردگار بود كه توانستيد با اين همه خستگي موقع اذان بيدار شويد.

 

مي‌خواهي آرام حرف بزني تا ديگران از خواب بيدار نشوند، مي‌بيني سري از چادر بيرون مي‌آيد و مي‌گويد: قبول باشه داداش؛ براي ما هم دعا كنيد. براي همسرم كه در سفر است و براي فرزندي كه در راه دارم.

مي‌بيني او هم به تو اقتدا كرده بود.

زبانت بند آمده، نمي‌داني چه بايد بگويي.

سفره‌ي صبحانه با يك كاسه شير و نان و كره محلي همراه است؛ در سفره‌ي كوچكشان بركت موج مي‌زند. پيرمرد خداوند را شكر مي‌گويد كه ميهمان سر سفره‌اش نشسته است. نمي‌داني چه بايد بگويي.

لباس‌هايت خشك شده‌اند؛ يك به يك ‌آن‌ها را مي‌پوشي؛ احساس مي‌كني كوله‌پشتي‌ات كمي سنگين‌تر از قبل شده؛ مي‌بيني توشه‌ي راه هم برايت گذاشته‌اند.

خداحافظي مي‌كني و از كلبه دور مي‌شوي در حالي كه پيشاني‌ات هنوز از بوسه‌ي پيرمرد داغ است.

 

هر چه بيشتر با خود فكر مي‌كني، بيشتر مشكوك مي‌شوي؛ به هوشياري خود شك مي‌كني.

كمي از برف كوهستان به صورت خود مي‌زني؛ اما باز هم باورت نمي‌شود؛

آن‌ها حتي اسم تو را هم نپرسيدند؛ بي‌آن‌كه تو را بشناسند در به رويت گشودند و ميزبانت شدند. مخلصانه پذيرايت بودند و نماز را هم به تو اقتدا كردند.

نه لب به غيبت گشودند و نه به شكوه و گلايه از بود و نبودها و بايد و نبايدها.

جز سپاس بر لبانشان چيزي جاري نبود.

صبح هم پشت سرت آب ريختند تا دوباره به ديارشان باز گردي؛ وقتي از زير آينه و قرآن رد مي‌شدي، پيرمرد دعاي سلامتي در سفر برايت مي‌خواند.

... فَاللّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ  (سوره يوسف – آيه 64)

 

به دنبال رمز و راز اين همه بزرگي و بزرگواري مي‌گردي؛ هيچ نمي‌يابي جز همنشيني و خلوت‌گزيني آن‌ها با خداوند مهربان در دل كوهستان.

از اين رو مي‌پسندي آن‌جا را دانشگاه كوهستان بنامي كه همه شاگردي استادي به نام طبيعت را مي‌كنند و از او درس مي‌گيرند. همه بزرگي را از او مي‌آموزند و بزرگ‌منشي را زندگي مي‌كنند.

 

بعد از آن دوست داري كه همه با انگشت نشانت دهند و بگويند فلاني از پشت كوه آمده. اين صفت را دوست مي‌داري، چون با تمام وجود فهميده‌اي پشت كوه چه خبر است.

 والسلام

راوي: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/05/06 ساعت: 10:0

مقدمت گلباران آقا؛ نیمه شعبان مبارک

راوي: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 89/05/04 ساعت: 18:22


امکانات جانبي