|
خبرگزاري مهر ۲۸/۱۰/۱۳۹۰ کتاب «احرام نگاه» در نخستین روز هفته وحدت رونمایی میشود | |
|
همزمان با آغاز نمایشگاه عکس مهدی گلمحمّدی با نام «احرام نگاه» و با موضوع حج در 15 بهمنماه، کتاب این نمایشگاه که شامل 40 قطعه عکس است نیز رونمایی خواهد شد. | |
|
مهدی گلمحمّدی، شاعر و مدیر انتشارات گلمحمّدی که در زمینه عکاسی نیز فعالیت دارد در گفتگو با خبرنگار مهر از برپایی یک نمایشگاه عکس و انتشار کتابی خبر داد و گفت: «احرام نگاه» عنوان نمایشگاه عکسهای من است که از 15 تا 20 بهمنماه در نگارخانه رضوان شهر مشهد برگزار میشود و همزمان با افتتاحیه آن از کتابی با همین نام نیز رونمایی خواهد شد. وی ادامه داد: در این نمایشگاه 40 قطعه عکس در اندازههای 100 × 70 به نمایش گذاشته میشود که عکسها همگی با موضوع حج و گزیدهای از 6 سفر حج تمتع و چند سفر عمره در فاصله سالهای 1385 تا 90 است که در مجموعه بیش از یک سال حضور در سرزمین حجاز را شامل میشود. این ناشر با اشاره به اینکه افتتاح نمایشگاه همزمان با آغاز هفته وحدت خواهد بود، بیان کرد: برای عکسها چه در نمایشگاه و چه در کتاب، شرح و متنی در نظر نگرفتهام تا هر کسی برابر درک خود از عکسها برای آنها بسراید و بنویسد. آنچه برای من مهم است، این است که عکس به عنوان زبانی فراگیر میتواند عامل وحدت را نشان داده و تقویت کند و همزمانی افتتاح نمایشگاه با آغاز هفته وحدت هم به همین دلیل بوده است. گلمحمّدی در پایان گفت: کتابی که از عکسهای نمایشگاه منتشر میشود با همان نام «احرام نگاه» و در 48 صفحه شامل 40 عکس خواهد بود که انتشارات گلمحمّدی آن را به چاپ میرساند. کتاب دارای مقدمهای در توضیح عکسها و بیوگرافی عکاس است. نظارت بر چاپ آثار این نمایشگاه در قطع 70 × 100 برعهده عزتالله ظهوریان بوده و فرآیند هنری چاپ کتاب را سعید مزینانی و طراحی پوستر را لعیا خاقانی برعهده داشته است. |
نمایشگاه ' احرام نگاه' در مشهد افتتاح می شود
خبرگزاری پانا
برپایی نمایشگاه عکس" احرام نگاه" در نگارخانه رضوان مشهد
سایت عکاسی
نمایشگاه عکس مهدی گلمحمدی در مشهد
باشگاه خبرنگاران

براي قحطيزادگان سومالي



تولدم مبارك
بهمنماه سال ۱۳۸۲ بود؛ به اتفاق دو تن از دوستان آقاي مهندس عبداله محمدتقيپور و آقاي مهندس مسعود مقيميان به ارتفاعات منطقه ۲۰۰۰ از شهرستان تنكابن رفته بوديم. جايي كه مشرف به كوههاي طالقان و الموت بود و ميشد از آنجا با چند ساعت پيادهروي به شهرستان قزوين رسيد.
در راه رسيدن به روستاي درجان بوديم كه با پيرزني به نام "بيبي مريم" برخورد كرديم. پيرزن با صفايي بود كه اصلا توقع ديدنش رو در اون مكان نداشتيم.
حال و احوال كرديم و مدتي رو به گفتوگو پرداختيم. همين كه متوجه شد از ميان ما سه نفر من اهل مشهد هستم، بلافاصله گفت:
"پسرعمويي در مشهد دارم؛ وقتي برگشتي سلام مرا به پسرعمويم برسان و به او بگو كه بيبيمريم سلام زياد رسانده؛ در ضمن به او بگو كه هنوز كار فلاني را درست نكرده و بيبي مريم از شما گله داره؛ لطفا كار اين بنده خدا را هر چه سريعتر راه بيانداز اگر نه كه ... ."
وقتي او حرف ميزد با خودم ميگفتم: "پيرزن بيچاره؛ ظاهرا اصلا نميداند كه مشهد چقدر بزرگ شده؛ حتي همسايه از حال همسايه خبر نداره. من از كجا بايد پسر عموي تو رو بشناسم كه تازه داري پيغام هم برايش ميفرستي؟!"
با اين حال ميگفتم: "باشه مادر جان؛ چشم؛ حتما پيغامت را ميرسانم."
از او خداحافظي كرديم و به راه خود ادامه داديم. با توجه به تاريك شدن هوا امكان پيشروي بيشتر براي ما فراهم نبود و مجبور شديم شب را در يكي از خانههاي "روستاي درجان" به صبح برسانيم؛ منزل آقاي ابوالحسني.
وقتي با ايشان صحبت از بيبيمريم به ميان آمد و گفتم كه چنين سفارشي كرده و براي پسرعمويش پيغام فرستاده و من نميدانم كه قراره چه جوري در شهر بزرگي مثل مشهد پسرعموي او را پيدا كنم؛ گفت:
"او منظورش از پسرعمو، امام رضا عليهالسلام است. او سيده جليلالقدري است كه نفس حقي دارد و مردم براي او احترام زيادي قائل هستند. گره از كار فرو بستهي خيليها باز ميكند و انسان بسيار شريفي است."
براي لحظاتي بهت زده به حرفهاي پيرمرد گوش ميكردم. بيبيمريم با چنان اعتقاد و ايماني ميگفت كه "به پسرعمويم سلام برسان و به او بگو كه بيبيمريم گفته ..." كه من واقعا فكر ميكردم براي پسرعمويش پيغام ميدهد نه امام رضا عليهالسلام.
سالها از آن جريان ميگذرد؛ نميدانم پيغامرسان خوبي برايش بودم يا نه؛ اما نه قبل از آن و نه بعد از آن؛ هنوز كسي را نديدم كه با چنين ايمان و باور قلبي خود را از سلالهي پاك امامان بداند و با آنها احساس قرابت داشته باشد و اينطور خالصانه از آنها طلب كمك داشته باشد.

اصلا دوست نداشتم واسه اين عكس توضيح بدم. اما مادر و روزش اينقدر حرمت و احترام داره كه به خاطر انتقال درست مفاهيم، لازم باشه چند نكته رو خدمتتون عرض كنم.
واقعا فكر ميكنيد اگر نبود دعاي مادر، اگر نبود دلنگرانيهاي مادر، اگر نبود طلب عاقبتخيري مادر براي فرزند و اگر نبود ... الان ما در چه وضعيتي بوديم.
بيش از ۳۵ ساله كه شاهد هستم، مادري به خاطر نذري كه براي بهبودي و سلامت فرزند كوچكش با خداي خودش كرده بود، شله زرد ميپزه و اين كار رو چنان عاشقانه انجام ميده كه انگار هنوز لحظات شيرين بهبودي فرزندش رو به ياد داره. عهدش رو با خدا از ياد نبرده و همچنان براي عاقبتبهخيري فرزندانش دعا ميكنه.
به نظر شما ميشه عشق مادر رو تعريف كرد؟!
ميشه عظمت و بزرگي مادر رو تعريف كرد؟!
مادرم روزت مبارك
برادرم هميشه سلامت باشي

هيچگاه تصميم نداشتم براي عكسهايم به بهانههاي مختلف توضيحات بنويسم. اما از آنجا كه خاطرهي اين عكس، به خود عكس مربوط نميشود و جنبه حاشيهنويسي، توضيح دادن پيرامون آنچيزهايي كه عكس در بيان آنها الكن بوده را ندارد، تصميم به نوشتن آن گرفتم.
سال ۱۳۸۳بود؛ براي عكاسي به شهر هرات در افغانستان سفر كرده بودم. در مسجد جامع اين شهر كه زيبايي و بزرگي خاصي دارد، مشغول عكاسي بودم كه چند كودك، پسربچهاي نابينا را كشانكشان به طرف من آوردند. پسر نابينا تا خود را در نزديكي من احساس كرد، شروع كرد به صحبت كردن و پرسشهاي فراوان.
"سلام؛ خوبي؛ بالاخره آمدي؟!؛ براي من دكتر آوردي؟ گفته بودي مرا با خود ميبري تا چشمانم را عمل كنند، تا من بتوانم دوباره ببينم. بايد حاضر شوم؟ كي ميخواهيم برويم؟ تو ميداني از آن موقع كه به من قول دادي، هر روز به اين جا ميآمدم و منتظرت مينشستم؟ تو به من قول داده بودي. گفته بودي كه اگر بگذارم از چشمها و صورتم عكس بگيري، برايم دكتر ميآوري. من به بقيه بچهها هم سفارش كرده بودم كه وقتي تو را ديدند به من خبر دهند. آنها ميگفتند كه تو هرگز نخواهي آمد و مرا با دروغ دلخوش كردهاي! اما من ميدانستم كه يك عكاس، يك هنرمند هيچگاه دروغ نميگويد و ..."
پسر بچه چنان با شور و هيجان حرف ميزد كه حسابي تحت تاثير قرار گرفتم.
ظاهرا جريان از اين قرار بوده كه يكي از عكاسان ايراني، وقتي براي عكاسي به مسجد جامع شهر هرات ميرود، اين پسر بچه را كه در آن زمان حدود ۹ سال سن داشته، ميبيند و براي اين كه بتواند از او عكس بگيرد، قولهايي به او ميدهد كه بعد از گذشت دو سال آنها را عملي نكرده بود.
اين پسر بچه مرا با آن عكاس محترم اشتباه گرفته بود. از خودم بدم آمد. دلم ميخواست دوربينم را بشكنم. مگر يك عكس چقدر ارزش داشته كه به خاطر آن پسر بچهاي را دو سال منتظر قولهاي واهي خود بگذاري.
دوربين را از گردنم برداشتم. او را نشاندم و خودم نيز كنارش نشستم.
پرسيدم: چرا كور شدهاي؟
گفت: مريض شدم. به خاطر آلودگي و مواد شيميايي، چشمانم زخم شد. كمكم چرك كرد و بيناييم را ازمن گرفت. قبل از نابينايي كامل دكترها به من گفته بودند كه اگر به تهران بروم، آنجا دستگاهها و دكترهايي هستند كه ميتوانند چشمانم را خوب كنند. تا اين كه عكاسي از تهران به اينجا آمد. همين كه فهميدم او اهل تهران است، خواهش كردم كه مرا با خود ببرد و نگذارد تا چشانم كور شود. او گفت كه الان نميتواند مرا با خود ببرد، اما دوستان پزشكي دارد كه يا آنها را با خود در سفر بعد به اين جا ميآورد، و يا اين كه به كمك آنها مرا براي معالجه به تهران خواهد برد.
از آن زمان نزديك به ۲ سال ميگذشت و اين پسر بچه هر روز به مسجد جامع ميآمد و منتظر مينشست كه مبادا آن مرد مهربان بيايد و نتواند او را پيدا كند.
خيلي تحت تاثير قرار گرفتم. پرسيد تو نميخواهي از من عكس بگيري؟
گفتم: نه. چون نميتوانم براي چشمانت كاري انجام دهم.
اما اين قول را ميدهم كه با نشان دادن عكسهاي سرزمين تو به ديگران، شوق بازديد از اينجا را در آنها زنده كنم تا بيايند و اينجا را ببيند و موجب رونق و آباداني شهر و كشور تو شوند. قول ميدهم كه حداقل ۲۰ نفر را خودم شخصا به اين جا بياورم.
البته در دل قول ديگري هم به خود دادم كه هيچگاه به كسي قولي ندهم كه به آن وفا نكنم.
روز بعد وقتي براي بازديد از مقبره شيخ كروخ ۶۰ كيلومتر از هرات بيرون رفتم، آن هم در جادههاي خاكي، متولي شيخ كروخ پرسيد، عكسهاي ما را برايمان ميفرستي يا تو هم مثل ديگران به فكر خودت هستي و وقتي از اين جا بروي، ما را فراموش ميكني؟
قول دادم كه پيمانشكني نكنم. بعد از بازگشت به ايران، در كمتر از يك ماه تمام عكسهايشان را چاپ كردم و برايشان فرستادم. چند عدد از آنها را هم در سايز بزرگ فرستادم.
بعد از آن سه بار ديگر به اتفاق دوستانم به افغانستان رفتم تا اين كه تيمي ۲۰ نفره را جهت بازديد از آثار تاريخي شهر هرات با خود به افغانستان بردم.
عكسهايم در اطاق متولي مقبره شيخ كروخ ديده ميشد و او اين بار احترام بيشتري براي من و همراهيانم قائل شده بود و روي حرفهايمان بيشتر حساب ميكرد.
اما آن پسر بچه را ديگر نديدم. شايد آن مرد مهربان دنبالش آمده بود! شايد پسربچه از آمدنش مايوس شده بود! شايد ...







دوست نداشتم براي اين پست مطلب بنويسم، اما حيفم آمد كه شما در جريان آن نباشيد. تلويزيون نگاه ميكردم. حدود ۱۰ صبح روز جمعه بود (يعني همين امروز)؛ دخترم لوازم خميربازي برادر كوچكش را آورد و پيش روي من پهن كرد؛ ميخواستم اعتراض كنم تا مزاحم تلويزيون تماشا كردن من نباشد، اما چيزي نگفتم.
گمان ميكنم كه بيش از ۱۰ يا ۱۵ دقيقه نگذشته بود كه صدايم كرد و گفت: "بابا خوشگل شده؟"
وقتي كاردستياش را نگاه كردم، باورم نشد كه پيش روي من در اين زمان كوتاه چنين خلاقيتي از خود نشان داده باشد.
به وجد آمده بودم؛ گفتم دوربينم را بياور تا عكسي از آن بگيرم و به اطلاع ديگران هم برسانم؛ گمان ميبردم كه چنين اثري را روزها و هفتهها در اطاقش به يادگار نگاه دارد.
حالا كه اين مطالب را مينويسم تمام خميرها را از هم باز كرده است و ميخواهد چيز ديگري خلق كند.
به راستي چقدر فرزندان ما زود بزرگ ميشوند و به توانايي ميرسند و ما چقدر زود پير ميشويم و از توانايي ميافتيم.



بايد دل شير داشته باشي تا بتواني در وصف مقام و منزلت معلم سخن براني؛ كه من ندارم.
بايد صادق و قدرشناس باشي تا مواهب امروزت را منتسب به معلم بداني؛ كه من نبوده و نيستم.
و هزاران بايد و نبايد ديگر.
بنابراين به طبع آنچه معلم شهيد به ما آموخت سخن ميگويم؛
خواستم بگويم، معلم انساني بزرگ است.
ديدم معلم نيست.
خواستم بگويم، كه معلم نقشي چون انبياء دارد.
ديدم كه معلم نيست.
خواستم بگويم، كه معلم چراغ راه بشريت است.
ديدم كه معلم نيست.
خواستم بگويم، كه معلم انسانساز است.
ديدم كه معلم نيست.
خواستم بگويم، كه معلم هديهاي از جانب خداست.
باز ديدم كه معلم نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه معلم نيست.
معلم، معلم است.

استاد روزت گرامي
نوشتن در مورد قبائل ماساهی، كار سادهاي نيست. آنقدر در بين رفتار، كردار، سنت، زندگي، كار و ... مردم اين قبائل شگفتي ميبينيد، كه نميدانيد بايد از كدام يك داد سخن دهيد.
قبائل ماساهي، يكي از پرجمعيتترين و اصيلترين قبائل ماساهي به شمار ميآيند كه در كشورهاي تانزانيا و كنيا زندگي ميكنند. اين قبائل با شيوههاي سنتي و بدوي به زندگي ادامه ميدهند. اخيرا كشورهاي اروپايي و امريكايي براي حفظ اين قبائل به همان صورت سنتي و اصيل اقداماتي را انجام دادهاند تا زندگي مدرن شهري در آنها نفوذ پيدا نكرده و همچنان جذاب و ديدني باقي بمانند و به همين منظور سرمايهگذاريهاي زيادي هم كردهاند.
شايد بتوان بخشي از جذابيتهاي اين قبائل را به صورت زير خلاصه نمود.
آنها هنوز هم خون گاو را با شير مخلوط كرده و به عنوان نوشيدني استفاده ميكنند.
مردان اين قبائل هيچ كاري به جز محافظت از اطراف خانه را بر عهده ندارند و همواره با چوبدستي خود مشغول گردش و استراحت يا همان محافظت از خانه هستند.
زنان ماساهي مسئول امرار معاش و كسب درآمد اين قبائل هستند. ساختن خانه، ساختن صنايع دستي، تربيت كودكان، پخت و پز و ... بر عهدهي زنان ماساهي ميباشد.
مردان ماساهي هر چقدر كه تعداد گاو و گوسفندانشان بيشتر شود و از تمول بيشتري برخوردار باشند، به همان مقدار زنان بيشتري را به همسري انتخاب ميكنند. در واقع هر اجتماع ماساهي به يك مرد بزرگ تعلق داشته و هر خانه به يك زن او اختصاص پيدا ميكند. به عنوان مثال قبيلهاي كه ما از آن بازديد به عمل آورديم متعلق به مردي بود كه بيش از ده زن داشت.
خانههاي ماساهي از سه بخش درست شده است كه فقط با سوراخهايي بسيار كوچك از نور طبيعي روشن ميشوند. يك بخش از اين خانهها براي نگهداري گوساله استفاده ميشود و بخشي ديگر براي نگهداري فرزندان و ديگري هم براي زن و شوهر ماساهي.
مرد بزرگ قبائل ماساهي كه در هر خانه يك زن دارد، معمولا از شب تا صبح از اين خانه به آن خانه ميرود و اين گونه مساوات را در زندگي زناشويي بين آنها رعايت ميكند. او روزها را به استراحت و خواب ميگذراند و شبها هم به عدالتگستري و مساوات محوري مشغول است!
مردم ماساهي در عين حالي كه مردماني خشن و وحشي به نظر ميرسند، اما كاملا روحي آرام و خونسرد دارند. آنها به هيچ عنوان گوشت شكار نميخورند و عموما از دامهاي خود براي اين منظور استفاده مينمايند.
جوانان ماساهي به هيچ عنوان به شكار حيوانات وحشي مانند شير و پلنگ و ... نميپردازند، مگر آنكه آن حيوان به گلهي آنها حمله كرده باشد و آنها فقط به دنبال انجام يك عمل سنتي و براي دور نمودن سايهي شوم از سر قبيله آن شير را شكار نموده و ميكشند و بعد از آن دم شير را جدا نموده و به زانوي خود بسته و در ميدان قبيله به رقص و پايكوبي مشغول ميشود تا هم شجاعت و دليري خود را به رخ ديگران بكشد و هم خبر كشته شدن شير را به ديگران بدهد و اين گونه آرامش به قبيله باز گردد.
اجتماع ماساهي

خانهي ماساهي

كودكان ماساهي

زنان ماساهي


مردان ماساهي


مادران ماساهي

مراسم ماساهي


زيورآلات ماساهي




پوشش ماساهي


تجارت ماساهي
















































































































