دوست نداشتم براي اين پست مطلب بنويسم، اما حيفم آمد كه شما در جريان آن نباشيد. تلويزيون نگاه ميكردم. حدود ۱۰ صبح روز جمعه بود (يعني همين امروز)؛ دخترم لوازم خميربازي برادر كوچكش را آورد و پيش روي من پهن كرد؛ ميخواستم اعتراض كنم تا مزاحم تلويزيون تماشا كردن من نباشد، اما چيزي نگفتم.
گمان ميكنم كه بيش از ۱۰ يا ۱۵ دقيقه نگذشته بود كه صدايم كرد و گفت: "بابا خوشگل شده؟"
وقتي كاردستياش را نگاه كردم، باورم نشد كه پيش روي من در اين زمان كوتاه چنين خلاقيتي از خود نشان داده باشد.
به وجد آمده بودم؛ گفتم دوربينم را بياور تا عكسي از آن بگيرم و به اطلاع ديگران هم برسانم؛ گمان ميبردم كه چنين اثري را روزها و هفتهها در اطاقش به يادگار نگاه دارد.
حالا كه اين مطالب را مينويسم تمام خميرها را از هم باز كرده است و ميخواهد چيز ديگري خلق كند.
به راستي چقدر فرزندان ما زود بزرگ ميشوند و به توانايي ميرسند و ما چقدر زود پير ميشويم و از توانايي ميافتيم.




