تبليغاتX
عكس و ديگر هيچ
به جای تاج گل بر مزارم، شاخه گلي دستم بده
بر لب جوي نشين و گذر عمر ببين (موضوع: دست‌نوشته‌ها)

خيلي دلم مي‌خواست اين ضرب‌المثل رو اين طوري مي‌گفتم كه:

 

"در بر عكس نشين و گذر عمر ببين"


هميشه اين اتفاق مي‌افتد. انسان‌ها با مرور آلبوم تصاوير خود، خاطرات گذشته را زنده كرده و با آن‌ها زندگي مي‌كنند. چه بسا انسان‌هاي پابه‌سن‌گذاشته‌اي كه بعد از ديدن عكس‌هاي جواني خود، احساس جواني كرده‌اند، در خود توان جواني را باز يافته‌‌اند و ... بيست و چند سال قبل، يك استاد عكاسي از ايران به قصد جهانگردي و سياحت به كشور تايلند سفر مي‌كند. در شهر بانكوك صحنه‌اي نظرش را جلب نموده و از آن تصويري را ثبت مي‌كند. در اين تصوير فرد نابينايي ديده مي‌شود كه با يك آمپلي‌فاير كوچك و ميكروفون مشغول كمك خواستن از مردم است. جلوي خود ظرفي گذاشته تا مردم كمك‌هاي خودشان را درون آن بياندازند. سن و سال مرد حدود 30 سال به نظر مي‌رسد. معلوم است كه دستگاه صوتي خود را تازه خريده و پيشرفت و ابتكاري در كارش به وجود آورده است. عكاس كنجكاو ما حق داشت. اين تصوير بسيار زيباست. كمك خواستن از مردم آن‌هم با ميكروفون و آمپلي‌فاير!!! اما سال‌ها بود كه اين عكس در آلبوم شخصي اين عكاس نگه‌داري مي‌شد، بي‌آن‌كه اين مردنابينا از جاي خود برخواسته باشد ويا حتي توان بيرون آمدن از آلبوم عكس را در خود ببيند. تاريخ براي او در روزي كه عكسش ثبت شد، متوقف گرديد. ديگركسي از او خبري نداشت و او هم‌چنان جوان در آلبوم شخصي عكاس زندگي مي‌كرد. تا اين كه عكاسي ديگر، از گستره‌‌ي بزرگ ايران زمين، بيست و چند سال بعد، بي‌خبر از فعاليت استاد عكاسي، بدون آن كه حتي افتخار آشنايي‌اش را داشته باشد، به همان قصدي كه استاد به تايلند سفر كرده بود، پاي به اين كشور مي‌گذارد. بانكوك به عنوان پايتخت جاي خوبي براي سياحت و گردش به نظر مي‌رسد. معابد زيبا و بزرگ، جاذبه‌هاي طبيعي، شهرسازي نوين، وسايل حمل و نقل متفاوت، آدم‌هاي جور واجور و .... همه و همه، سوژه‌هايي بكر بودند تا به تصوير كشيده شوند و او اين كار را كرد. هنگام غروب كه ديگر فضا و نور كافي براي عكاسي فراهم نبود، خسته از پياده‌روي روزانه و جستجوي سوژ‌ه‌هاي عكاسي، پياده به محل اقامت خود برمي‌گشت تا اين كه صحنه‌اي نظرش را جلب مي‌كند. مردي نابينا حدود پنجاه‌ و چند ساله، در گذرگاهي نشسته و از مردم كمك مي‌خواهد. دليل جلب توجه عكاس، استفاده نمودن اين مرد از آمپلي‌فاير و ميكروفون براي كمك خواستن بود. اين شيوه اصلا در ايران متداول نبوده و نيست. بديهي است كه سوژه‌ي مناسبي براي عكاسي باشد. اما شرايط محيطي نامناسب از قبيل نور، نزديكي به خيابان و عدم امكان انتخاب زاويه بهتر و ... باعث شد تا عكس خوبي از كار در نيايد و اين عكس نيز هيچ‌گاه از مرزهاي آلبوم شخصي عكاس فراتر نرفت. از اين جريان چند سال گذشت. تا اين كه اين دو عكاس كه اكنون حكم استاد و شاگردي برازنده‌ي رابطه‌ي آن‌هاست، عكس‌هاي يكديگر، از اين سفر مشترك را مي‌بينند. استاد به دليل گذشت بيش از بيست و چند سال چيزي از خاطره‌ي عكس برايش زنده نمي‌شود، اما شاگرد كه زمان كمتري از سفرش گذشته، مرد نابينا را كه جواني‌اش در آلبوم شخصي استاد اسير شده بود، مي‌شناسد. او را از قفس آلبوم نجات مي‌دهد. در مقابل پيري‌اش مي‌نشاند. اما مرد نابينا، چشمي براي ديدن پيري و جواني خود ندارد. آمپلي‌فاير و ميكروفون او به اندازه‌ي بيست و چند سال فرسوده شده‌اند. ظرف او براي جمع‌آوري كمك‌هاي مردم بزرگ‌تر شده، حتما عيال‌وار شده و مخارجش بالا رفته است. كمي رنگ سپيدي در موهايش و چين و چروك‌ در صورتش ديده مي‌شود. تلاقي اين دو عكس از دو عكاس، آن‌هم در فاصله‌ي زماني بيش از بيست و چند سال، آن‌قدر زيباست كه ديگر كيفيت، وضوح، رنگ، كادر و ... عكس مي‌تواند ناديده گرفته شود. هر دو عكس مرزهاي آلبوم شخصي را درنورديدند و حالا شما نظاره‌گر آن هستيد. آن چيزي كه در اين دو عكس روايت شده است، تاريخ است. تاريخي كه نه دو مورّخ، كه دو عكاس آن را نوشته‌اند.



مورّخ اول، استاد عكاسي: اميرحجت صفرلي


مورّخ دوم، هنرجوي عكاسي: مهدي گل‌محمّدي




راوی: مهدي گل‌محمدي | تاريخ: 87/04/03 ساعت: 10:36


امکانات جانبی